تبليغاتX
کوچانه
یادداشتهای روزانه
برف . بارون . سرما . زمستون .دماغ قرمز

سقف سوراخ . غم چكه . كفش سوراخ . پاي يخ زده

سرماخوردگي . دكتر . ويزيت . آخر برج .شلغم

ترافيك . راه دور . اتوبوس شلوغ . نفت نداري؟ .............................

يا

برف . بارون . سرما . زمستون .دماغ قرمز

شومينه . هات شكلات . مامانم اينا . اسكي

سوئيس . آلپ . ديزين ؟ . پرادو . چه رويايي ؟!!!!!

گرم . مطبوع . زيبا . بازم شلغم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

زمستونه كدوم يكي قشنگه؟    

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/29ساعت 16:5  توسط رضا | 
 

داشتم فکر میکردم چرا وبلاگ بچه هایی که اونور آب ساکن هستند

با وبلاگ بچه های داخل ایران فرق میکنه مثلا دقت کنید به وبلاگی مثله لالوله

که همشهریه خوب من در کاناداست . همه احساسات . عقاید و دلتنگی هاشو

توی این وبلاگ میذاره به اشتراک با کسانی که همزبونش باشن حرفشو بفهمن

و تنهایی هاشو با اونها تقسیم میکنه . این همه انرژی که برای این وبلاگ میذاره

تلاشی است برای فرار از فرهنگ سیستماتیک حاکم  بر کشورهای امریکای شمالی

و بیشتر اروپا . ولی بچه های ما که اونجا به هر دلیلی زندگی میکنند . موقت یا دائم

نمی تونن خودشونو با این همه نظم خشک تطابق بدن .  توی جامعه اونجا حل

نمی شن ممکنه قاطی بشن ولی حل نمی شن. بعد میان اوقاته دلتنگی شونو با

همزبون هایی که از جنس خودشون هستند به اشتراک میذارن شاید که حرف و حدیثه

دوستان راه دور مرهمی بشه برای تحمل سردیه غربت .

اما این ور آب که دوستان وبلاگ نویس غم دوری از خونه و خانواده و وطن رو ندارن

حال و هوای وبلاگشون به کلی فرق میکنه . بعضی ها به خاطره نویسی مشغولن

برخی دیگه هجو رو سر لوحه خودشون قرار میدن یه تعدادی هم داستاهای کوتاه

مطالب علمی . موزیک . عکس و ..........

بعضی ها هم فقط یه جمله توی هر پستشون مینویسن و منتظره نظرات دیگران

میشن تا با کمک بقیه افکار و عقایدشون رو تصحیح و تکمیل کنند .

شما برا چی وبلاگ نویسی و وب گردی میکنید؟؟؟ 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/27ساعت 14:8  توسط رضا | 
يه روزي ما وبلاگ نويس شديم البته نه خيلي گذشته دور

با اجازتون ۳ روز بيشتر نيست

اما حالا آخر روز سوم . كد قالب وبلاگ عوض ميكنيم .

ساعت توي وبلاگمون ميذاريم اونم نه يكي كه دوتا

اما فلسفه دو تا ساعت چيه ؟ معلومه ديگه ما ديديم اين كوچانه ۳ روزه

چي كم داره از لالوله يه ساله ؟ حالا كه اون دوتا ساعت داره ما هم دو تا داشته باشيم

ولي چرا دوميش وقت تورنتو رو نشون ميده هم به دليله اوله !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فكر كنم اين پيشرفتي كه كوچانه در ۳ روز داشته تا آخر سال بيل گيتس بايد بياد

التماسش كنه كه بيا با ما باش كه يه وقت اين كوچانه از اون بيل جلو نزنه !!!!!!!!!!

امان از دست اين مردم با اين همه ظرفيت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 17:18  توسط رضا | 
خوب راجع به نوظهور شدن برو بچز میگفتم ............

بعد از اون. تنبلی شد کار همه

نه سوتی . نه فراری . نه کتکی . نه استرسی

برو بچز . شدن مونیتور نشین . به جای همه اون کارهای بالا هم

فقط چشم دوختن به این صفحه چند اینچی که جای هر کار خوب و بد

دیگه ای را براشون گرفت. عشقها مجازی . حرفها نوشتاری .

کلکها بیشتر اعتمادها کمتر .

شاعرا معر گفتن

به جاش همه شاعر شدن !

عاشقا به جای تحمل سرما و گرما و ترس

فقط بیخوابی و چشماشونو گذاشتن واسه معشوق

همه دخترها از عکس اینو اون استفاده کردن برای معرفی خودشون

همه پسرها . نه خیلی هاشون از عکس دخترها بهره بردن برای دوستیابی

و سر کار گذاشتن بقیه پسرا و بعضی وقتا برخی دخترا

این جوری شد که رنگ دنیا عوض شد

اسم فصلها عوض شد

همه شدن مجازی

نه زرد نه سبز نه آبی نه سرخ

نه بهار و پائیز

همه و همه شدن شکل یه اتاق در هم بر هم با یه مونیتوره روشن

بصورت آن لاین در تمام شب و بخشی از روز

وای بر ما که از خودمان جا مانده ایم !

از عشق هم وا مانده ایم .!!!!

وای بر فردای بی بهار ما

وای بر صبح بی طلوع ما

وای ............

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/22ساعت 9:23  توسط رضا | 
یه روزی بود یه روزگاری بود

برو بچز نوظهور به جای ولگردی توی خیابونو بیابون . شدن وبگرد توی نت

به جای جفتک چارپشت توی کوچه و متلک به دختر همسایه شدن چت کار

وبلاگ نویس و.....

من هم یکیش

باید برم بانک بعدا ادامه افاضاتم را مینگارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/08/21ساعت 9:2  توسط رضا | 
سلام به همه برو بچز خوش تیپ.

میبینم که هوا حسابی سرد شده و تیپها همه در حال عوض شدن .

دماغاتون هم که گل انداخته عین هو لبو .

یاد قدیما به خیر . توی این حال و هوا لباس گرم ها از توی صندوقچه ها میومد بیرون

شال و کلاه میکردیم و میرفتیم مدرسه . توی راه هم که حسابی شلوغ بازی و

بدوبدو . با دماغها و دستهای یخ کرده که تا برسیم خونه میذاشتیم جلوی بخاری

یا دستکشها رو میسوزوندیم یا پاچه شلوارو . بعدشم که سرما گرسنگی رو بیشتر

کرده بود غر میزدیم که خوردنی چی شد . هر چی که توی خونه پیدا میشد  از نون خالی

تا شیرینی های مهمون خونه و پسته های توی انباری پنهان شده . به هیچ چیز رحم نمی کردیم

با یه چایی شیرین که میتونست صدای دندونهامون را که در اثر سرما آهنگ راک میزد برامون

رو ساکت کنه .

یادش بخیر اون قدیما................. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 15:37  توسط رضا | 
یه چیز قشنگ یه جا دیدم حیفم اومد براتون نفرستم

خداوند به موسي فرمود:

اي موسي! سفارش مرا درباره‌ي چهار چيز به خاطربسپار:

اول: تا نفهمي گناهت را آمرزيده‌اند به عيب ديگران مپرداز.

دوم: تا نداني گنج‌هاي خداوند تمام شده، غم روزي مخور.

سوم: تا نبيني كه سلطنت و پادشاهي من از دست رفته به ديگري اميد مبند.

چهارم: تا مرده‌ي شيطان را نبيني از مكرش ايمن مباش.

تا بعد...............

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 15:8  توسط رضا | 
سلام به همه وبلاگ نویسان عزیز

از اونجایی که همه مجبورن با تغییرات تکنولوژی یه جورایی کنار بیان . ما هم شدیم وبلاگ نویس.

امیدوارم که بتونم فضایی برای تبادل نظر دوستان فراهم کنم و در مجموع برای من و شما خوندن

مطالب این وبلاگ و در مقابل اخذ نظرات شما بتونه مفید باشه .

البته به طور حتم راجع به موضوعاتی مثل " زهره شوکت " بحث نخواهیم کرد ولی در کل عنوان همه

نظرات شما چه موافق و چه مخالف نظر من بدون هیچ کم و کاستی انجام خواهد شد .

تا بعد.....

+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 0:14  توسط رضا |